خرید بک لینک
گفت گذاشتمت وسط معیارهامو گذاشتم تو نه اونطور باهوشی که بگم دلیل بودنت باهوش بودنته، نه انقدر با اراده ای که بگم به این خاطره چون همیشه به قول خودت هل لازمی سومیش چی بود ؟! یادم نیستگفت تو میدونی من از چجور ادمایی خوشم میاد اما حتی اون مدلی هم رفتار نکردی که منو گول بزنی گفت هی از اینور و اونور از دور و نزدیک دیدمت بعد گفتم چرا راه دور تورو باید از نزدیکتر دید ، تو واقعا خودتی زلالی همینی که هستی هستی و برای همینه که باهات خوشحالم چرا یادم نمیاد واقعا؟ کفت طوری میگم که بعد یادت بمونه هاا:)) حتما اونطوری نگفته مدام منتظر بودم بگه تو کسخل ، مسخل بودنت خوبه که جزء دوستای منی اما خب الحمدلله شامل حالم نشد میگفت افتاب تو چشمم افتاده اما به نظرم چشماش رو بسته بود که بتونه تمرکز کنه. حداقل من اینطور فکر میکنم . نگاش میکردم عین بز ، عین خنگا، کاش یاد بگیرم با خودم حداقل مهربون باشم

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: دوشنبه 15 اسفند 1401 ساعت: 15:59

وقتی اومد یه ظرف دستش بود تعجب کردم ! کله پاچه بود ، زیااااد گفتم سورپرایز شدم گفت از سورپرایز خوشم نمیاد چند روز قبل بهم گفته بود که میخواسته بره سفر . پرسید اگه بهت میگفتم میخوام برم سفرو دیگه برنمیگردم تو می اومدی ببینیم ؟ گفتم اره تعجب کرد گفتم ازت متنفر نبودم که . اونروز قبل از خوردن کله پاچه شروع کرد به تعریف ، شوکه کننده بود . گفت یه چیزی اندازه نخود روی ساقه مغزش نشسته( رشد کرده) و براش رفته دکتر ( قبل تر گفته بود یه روز از خواب بیدار شدم و یه طرف بدنم بی حس بوده...) اسمش رو گذاشتم گلی جان ، نمیدونم چرا به یه موجود لعنتی باید پسوند جان داد؟! واقعا چرا تعریف میکرد نگاش میکردم و سعی میکردم بغضی که میاد بالا رو بدم پایین سخت بود . کله پاچه خیلی زیاد بود با بغض و دل خون بهرحال رفت پایین راه افتادیم سمت عمران .یه چایی سفارش دادیم و یه نقاشی از عکس پروفایلم کشید که گفت عکست رو این شکلی میدیم میگفت گاهی لکنت میگیرم و به همین خاطره وسط حرفام مکث میکنم . این روزا پیش تراپیست میره که اونم داستان خودش رو دارهبه شدت بهم ریخته بودم . خیلییی اومدم خونه گریه کردم . نمیشه اصلا ینی ابدا نمیشه بهش گفتن یا باید مغز رو باز کنیم که ممکنه روی تکلمت اثر بزاره و یا فلج بشی یا باید درمان رو بدون عمل انجام بدیم شاید ۲-۵ سال ....پووووف

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: سه شنبه 2 اسفند 1401 ساعت: 20:54

گفت یه ایده دارم اما اونجا ساعت ۱۰ باز میکنه تا برسم ۱۰:۳۰ میشهاحساس کردم نمیخواد بگه منم نپرسیدم جریان چیهگفت شب شام نخور گرسنه بیا ، گفتم ینی قراره چیکار کنی؟ گفت تهش چندتا عکسه که احتمالا خیلیاش به درد نمیخوره اما ازش چندتایی خوب در میاد . چندتا فیگور قشنگ بگیریااا، سرچ کن گفتم توروخداا هر چی هست کم بگیر گفت سعی میکنم گرسنه بیای هاااشب قبل ازم پرسید شام چی خوردی گفتم الویه تعجب کرد و گفت مگه قرار نبود هیچی نخوری ؟ گفتم میرم باشگاه ، گرسنه میام . قول میدماز ماشین پیاده شد یه جعبه شیرینی دستش بود

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: سه شنبه 2 اسفند 1401 ساعت: 20:54

تراپیستش بهش گفته برو خاطرات جدید با ادمای جدید بساز گفت دلم نمیخواد بعدم پرسید توناراحت نمیشی؟ گفتم نه چرا ؟ حسادت میکنم اما امتحانش کنه. گفت نمیخوام دلم نمیاد گفتم عین لیوانت که دلم نمیاد به هیشکی بدمش گفت ینی حاضری لیوان رو پاره کنی ببینی دوستش داری یا نداری گفتم نهگفت همین دیگه . اما اجازه ای رو گرفت که واقعا به من ربطی نداشت با دکترم حرف زدم نه گفت برو نه گفت نرو گفت یه رابطه بوده که تو تصمیم گرفتی تمومش کنی و این درستهدر مواجهه با مسائل مسائل رو تعریف کن و المانهای جدیدی رو براش تعریف کن نه اینکه خودت رو بزاری وسط و هی دست و پا بزنی و خودتو ببری زیر سوال. دراون مورد هم گفت خیلی چیزا به تو مربوط نمیشه واردش نشو عکسام رو گذاشتم اینستا یه مشت کسخل بهم تا چند روز تبریک میگفتن

برچسب: نویسنده: باربد زمانی تاريخ: سه شنبه 2 اسفند 1401 ساعت: 20:54

صفحه بندی